نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......
نشود فاش كسي انچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گوبه نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من وتوست
گر چه در خلوت راز دل ماكس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهال من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه
اي بسا باغ وبهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو منگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز اتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
و ه از اين اتش روشن كه به جاي من وتوست
هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سايه)![]()
![]()

انكه تاج سر من خاك كف پايش بود از خدا ميطلبم تا به سرش باز ايد(رضا)
گر نثار قدم يار گرامي فكنم گوهر جان به چه كار دگرم باز
کار دیگهای از من بر نماد به همین خاطر این گل رز ها روبا عشق تقدیم میکنم به همه شما چون خودم این گلو خیلی دوست دارم